تبليغاتX
رؤیاهای خیس
+ خط خطی شده در  88/05/24ساعت 6:44  توسط آلما  | 

 

زندگی ،

همه‌اش همین است...

دنبال کردن تکه‌ای باد

روی انگشت سبابه‌ات

 

+ خط خطی شده در  88/04/26ساعت 8:46  توسط آلما  | 

 

جوراب هایم را شسته ام...

دیگر

ردِ هیچ عبوری

آشفته ی ذهنم نیست!

 

+ خط خطی شده در  88/01/18ساعت 11:13  توسط آلما  | 

 

نوروز که قرن‌های دراز است بر همه‌ی جشن‌های جهان فخر می‌فروشد ، از آن‌رو «هست» که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست ، جشن جهان است و روز شادمانی زمین ، آسمان و آفتاب و جوش ِ شکفتن‌ها و شور ِ زادن‌ها و سرشار از هیجان هر «آغاز» .

 

 

+ خط خطی شده در  88/01/09ساعت 23:10  توسط آلما  | 

              

  پر تبریک ترین روز تولدم بود! امسال شاد بودم و شاد بودنم دوستای خوبی رو برام به ارمغان آوردو باعث شد دوستای قدیمتر رو هم بیش از قبل دوست داشته باشم..

می خندم و شادی ِ شاد بودنم رو جشن می گیرم.. :)

+ خط خطی شده در  87/11/19ساعت 20:46  توسط آلما  | 


شتاب زیبایی ، در کندی گامهای توست. آنکه صدایت را می شنود گوشهایی از جنس کریستال دارد. او به اندازه ی تو تنهاست...
__
از تو تصویری ساخته اند ، از تو قهرمانی ساخته اند ، از تو کلیسایی ساخته اند.
من اما از تو شقایقی می سازم ، درفش کوچک جاودانگی شکوفای غیر منتظره.
__
اگر می دانستیم ، می آموختیم که چگونه نمیریم. حتی مرگ بی نظم. اگر این را می دانستیم ، همه چیز را می دانستیم
چه سود که از خود بپرسیم مرگ چیست؟زیرا دری که گشوده می شود پر شکوه است حتی اگر به سرزمینی بایر گشوده شود.
__
باران و نور در آسمان چون دو کودک میجنگند و هر از گاهی شمشیرهاشان بر پنجره ام میکوبد.
آسمانت را می خواهند ولی صاعقه ات را نه . من از آنها نیستم. تهدیت هایت را هم دوست دارم.

 

 

 

+ خط خطی شده در  87/09/26ساعت 16:45  توسط آلما  | 

 

وجودت را گِـــــل گرفته ام
تندیست
شایسته ی ستـــایــش است!

 

+ خط خطی شده در  87/07/10ساعت 15:32  توسط آلما  | 

 

داستان ذیل از سعدی شیرازی نقل شده است:

«به هنگامی که من کودکی بیش نبودم،عادت داشتم با پدرم،عموها و عموزاده هایم نماز خوانده و به دعا و نیایش بپردازم. ما هر شب نیز گرد هم جمع می شدیم و به قرائت بخشی از قرآن گوش می دادیم.

در یکی از این شب ها، هنگامی که عمویم در حال قرائت قرآن بود،متوجه شدم که اکثر افراد حاضر در آن جلسه به خواب رفته اند. در آنجا بود که رو به پدرم کرده و گفتم:

 -هیچکدام از این خواب آلودها قادر به درک کلمات پیغمبر نیستند. ایشان هرگز به خدا نخواهند رسید.

و پدرم نیز در جواب گفت:

-پسر عزیزم، راهت را با ایمان ادامه بده و اجازه بده تا هرکسی به مراقبت از خود بپردازد. چه کسی می داند که شاید ایشان در خواب و رؤیاهایشان، در حال گفت و گو با خدا باشند. من نیز ترجیح می دهم که تو هم مانند آنها در خواب باشی تا اینکه اینچنین به سختی به قضاوت درباره ی ایشان پرداخته و بدین نحو محکومشان کنی... »


بر گرفته از کتاب: داستان هایی برای پدران،فرزندان و نوه ها    پائولو کوئلیو   ترجمه ی دکتر بهرام جعفری

+ خط خطی شده در  87/06/16ساعت 7:38  توسط آلما  | 

 

نردبان آرزوهایم را تبر زدی...

دیگر

بر قامت کاج های خیس ،

کلاغی آشیان نمی سازد...

 

 

+ خط خطی شده در  87/06/05ساعت 18:14  توسط آلما  | 

 

بی ربط ترین نگاهم را

روانه ی چشمانت می کنم ...

تو پس می زنی،

عبوری کودکانه را...

 

 

+ خط خطی شده در  87/04/09ساعت 6:27  توسط آلما  |